رویاهای بلوری
.....آدم فروش
![]() ادامه مطلب ... 16 مهر 1389برچسب:, :: 11:41 قبل از ظهر :: نويسنده : شیرین بلیادی شاخه گلی شکسته تو دسته تو اسیرم اگه نیایی تو پیشم یه وقت دیدی میمیرم محتاج یک نگاتم تا جون دارم فداتم محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم دستو پامو گم می کنم وقتی نگام می کنی تو نفس نفس هول می کنم وقتی صدام می کنی تو تو دفتره خاطره هام تو ذهن و تو آرزوهام اسم تو هم شده فراموش اسم تو هم شده فراموش یادم دادی بسوزم... دارم می سوزم...دارم می سوزم اشکه چشامو دیدی بگو به چی رسیدی قسم به بی قراریت مردم از چشم انتظاریت محتاج یک نگاتم تا جون دارم فداتم محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم دستو پامو گم می کنم وقتی نگام می کنی تو نفس نفس هول می کنم وقتی صدام می کنی تو تو دفتره خاطره هام تو ذهن و تو آرزوهام اسم تو هم شده فراموش اسم تو هم شده فراموش می دونی که دوست دارم واسه اینه که دل می سوزونی تو گفتم بهت دوست دارم اما حالا من پشیمونم برو به درک برو به درک برو به درک برو به درک...
ادامه مطلب ... 16 مهر 1389برچسب:, :: 11:39 قبل از ظهر :: نويسنده : شیرین بلیادی
فکرو زکرم تو بودی او روزا یادته اون دل کوچیکه من جلوی پات بود یادته رفتیو با رفتنت پا گزاشتی رو دلم سرم داره گیج میره تو کجایی عشقه من وقتی میخواستی بری گفتی بهم غصه نخور دلو سپردم من به تو غصه نخور گفتم بهت زود بیا دل من تنگه برات تو نرفتیو میگی آخه عزیز دلت میاد میگفتی من برمیگردم خیلی زود دلو جونم همشون فدای یه تاره موت ولی رفتیو خیلی وقته نامه ندادی تو برام آخه پس چی شد بگو تو جواب نامه هام یه نامه همش دادی همون شده آب غذام نمیدونی یه غمیه بهم میگه باهات میام من غمو می خوام چکار آخه تو بهم بگو فقط نگو دوست ندارم جونه من اینو نگو آخه عاشقت بودم دیوانه وار باور بکن دل من تنگه به راحت تو منو یاریم بکن شبا یه غمی میاد تویه سینم باهام حرف میزنه می خواد نا امید کنه از نا امیدی دم میزنه شایدم دیگه نیای این جوری که بوش میاد فکر کنم وقتی بیای ببینی جنازم رو دوش میاد اون موقع بگو ببینم دلت برام تنگ میشه ؟ این زمین و آب گل برای تو چه رنگ میشه؟ خلاصه کشتی مارو با این ادائو اشوه هات دل من تنگه برات* تنگه برات* تنگه برات وای الان صبح میشه هو هنوز که من نخوابیدم یه روز دیگم تموم شدش ولی من نفهمیدم دفتر شعرم دیگه پر شده کجایی تو می خوام برم دیگه کاری ندارم اینجا روی زمین دارم میرم تو نبودیو غمت عشقه تو کشت مارو زیر خاک دفنمو خاک خورد مارو
ادامه مطلب ... 16 مهر 1389برچسب:, :: 11:28 قبل از ظهر :: نويسنده : شیرین بلیادی
دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد مگر او چه گناهي کرده که تنها شده جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايي از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود. تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود تنهايي مرد و من تنها تر شدم....
ادامه مطلب ... 16 مهر 1389برچسب:, :: 11:7 قبل از ظهر :: نويسنده : شیرین بلیادی آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |